احساس می کنم در جاده ای که شاید نامش سرنوشت من است گام بر می دارم...

باید راهی را طی کنم که متعلق به من است ...

کمک مبخواهم ...از تمامی هستی و نیستی که به زندگی من بسته است...

از دست ها و افکاری که می تواند یاریم دهد....

 

روزهایم در تب و تاب انتظار رفتن است......

و افکارم به دنبال راه می گردد....چشم هایم، راه را چگونه بیابد؟!....