رنجِ چشم هایم می بارد.....روزهایی که می روند، می روند....

قلم در دست هایم خوابیده....خسته از نوشتن است....

میان انسان هایی که دوست دارند ، به میل آنها خر سواری کنم......

سکوتی غمیگین بر لبهایم..... و واژه ها سرگیجه گرفته اند.....

انگار که یأس دست دوستی به من داده است....