رنجِ چشم هایم می بارد.....روزهایی که می روند، می روند....
قلم در دست هایم خوابیده....خسته از نوشتن است....
میان انسان هایی که دوست دارند ، به میل آنها خر سواری کنم......
سکوتی غمیگین بر لبهایم..... و واژه ها سرگیجه گرفته اند.....
انگار که یأس دست دوستی به من داده است....
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 2:49 توسط پرنیان
|